خاله شلخته ها
این انگیزه ای شد تا نمونه هایی از توطئه های بیگانگان رو که برای خودم در دوران کودکی پیش اومده رو اینجا بیان کنم. سه تا از این حوادث در جامعه شهر کرمانشاه در دهه 60 اتفاق افتاده.
صحنه های خشن توی زندگی من زیاد وجود داشت اما اینجا میخوام به مهمترین و اجتماعی ترین آنها، که در دوران کودکیم و زیر سن 10 سالگیم رخ داده، اشاره کنم.
اولین آنها برای من در سن حدود 5 سالگی اتفاق افتاد. یه روز با پدرم توی حوالی میدان مصدق کرمانشاه راه میرفتیم. یه پیرمرد خیلی مسن گویا آمپرش خیلی بالا رفته بود و شروع کرد به داد و بیداد و فحش دادن به تک تک سران وقت نظام. ناگهان گروهی از بچه های کمیته ای (که اون موقع مقرشون دور میدان مصدق بود و بعد از انحلال کمیته، اون مکان به مرکز تشخیص هویت تغییر کاربری پیدا کرد) به سمتش حمله کردن و حسابی و با خشونت تمام مشغول کتک زدنش شدن. اما پیرمرد ساکت نشد. بعد یکی از غیورمردان کمیته یکی از دستهای پیرمرد نگون بخت رو گرفت و از پشت پیچوند و بعد با یه ضربه بروسلی مآبانه، آرنجش رو شکست. هنوز اون صحنه توی ذهنم هست. دست پیرمرد فلک زده کاملا از مفصل جدا شده بود وهمینطور آزاد تکون میخورد و پیرمرد بیهوش شد. خرکش کنان بردنش توی ستاد کمیته و بعد خدا میدونه که چی شد. پدرم هم از این صحنه کمال سواستفاده رو کرد و به من گفت: اگه به حرفهام گوش نکنی میدمت دست اینا تا دستت رو بشکنن و ادبت کنن. من که فقط 5 سالم بود، وحشت تمام وجودم رو گرفت. البته باعث نشد که حرف گوش کن بشم و پرخاشگریهام زیاد تر هم شد!
دومین صحنه مربوط میشه به 7 سالگیم. یعنی وقتیکه کلاس اول بودم. ما بخاطر جنگ رفته بودیم شمال و اونجا ساکن شده بودیم. نزدیکیهای رضوانشهر، یه شهرک وجود داشت به اسم "چوکا". اونجا به آواره های جنگزده ویلا میدادن. اون شهرک پر بود از این ویلاها که مال کارخانه چوب و کاغذ (چوکا) بود. کلاس اول رو من اونجا بودم. مدرسه اونجا از کلاس اول ابتدایی تا سوم راهنمایی رو در خودش داشت و تنها مدرسه شهرک بود. البته با یه دیوار چوبی بخش دخترها رو از ما جدا کرده بودن. نمیدونم به چه دلیل از کمیته اومدن و دوتا از بچه های مقطع راهنمایی رو با کتک و خشونت بردن. بچه ها دیگه میگفتن که اونا "کار بد" کردن. من اون موقع نمیدونستم که "کار بد" به چه معنیه! چند روز بعد، یه روز صبح و سر صف، پرسنل کمیته اون دوتا رو آوردن و روی نیمکت دراز کردن و یکی 50 تا شلاق بهشون زدن. خیلی محکم میزدن. پشتشون کاملا خونی شده بود و داد و فریادهای وحشتناکی میزدن. بعد از اتمام این صحنه وحشتناک (مخصوصا برای یه بچه 7 ساله) اون دوتا دیگه نمیتونستن از روی نیمکت بلند بشن و به حالت نیمه بیهوش در اومده بودن. بعد مدیر مدرسه اومد و گفت: این درس عبرتی است برای شماها. سرکلاس، وقتیکه از معلممون علت این کار رو پرسیدیم، گفت: اینا به حرف معلمشون و مدیر و ناظم گوش نمیکردن و درس هم نمیخوندن! اگه شما هم درس نخونین همین بلا رو سرتون میاریم. همه همکلاسیهام وحشت زده و هراسان، ساکت و بی صدا به حرفهای معلم گوش میدادن. جرات نمیکردیم حتی کوچکترین تکونی بخوریم. بعدا پسرخاله ام که بزرگتر از من بود، و اون هم توی همون مدرسه درس میخوند، برام توضیح داد که منظور از" کار بد" چیه؟ شاید باورتون نشه ولی هنوز هم از یادآوری اون صحنه وحشت دارم. وقتی که اون صحنه یادم میاد، من دیگه یه آدم 29 ساله نیستم، بلکه میشم همون پسر بچه معصوم 7 ساله. تاثیرش هنوز هم توی وجودمه.
سومین صحنه مربوط میشه به سن 8 سالگی من. نمیدونم توی اون زمان چه شده بود که چندین و چند نفر از زنان و مردان رو توی کرمانشاه سنگسار کردن. هیچکس علت این سنگسارها رو نمیدونست ولی خاله شلخته های کوچه و بازار شایعات زیادی درست میکردن. مثلا میگفتن که یکی از اون زنها، زن دکتر فلانیه و اون یکی رو شوهرش مجبور کرده که بخاطر پول فلان کار رو بکنه و.... یه روز یکی از دوستای همکلاسیم بهم گفت که امروز توی آرامگاه (قبرستان سابق شهر) و نزدیک "چاه صاحب زمان" قراره چند نفر رو سنگسار کنن. میگفت که از پدرش شنیده و چون پدرش نظامی بود از این جریان کاملا آگاهی داشت. ما هم قرار گذاشتیم که از مدرسه فرار کنیم و بریم این صحنه رو تماشا کنیم. باهم فرار کردیم و بعد از کلی معطلی و ولگردی توی اون حوالی، بالاخره دیدیم که سه تا چاله کندن و بعد دو زن و یه مرد رو آوردن و توی چاله کردن و دورش خاک ریختن و خوب با پا کوبیدن. بعد یه روحانی اومد و یه چیزهایی گفت و از مردم دعوت کرد که توی این عمل شرکت کنن که ثواب زیادی داره. مردم خر و البته بیشعور و لایعقل هم هجوم آوردن و قلوه سنگ به دست منتظر بودن. من هم به تبعیت از مردم دوتا قلوه سنگ برداشتم و به زور از زیر دست و پای مردم رد شدم و به قربانیها نزدیک شدم. بعد روحانی دستور حمله رو صادر کرد و....
خیلی وحشتناک بود. من قبل از اینکه سنگ پرتاب کنم هرگز تصور نمیکردم که با چه صحنه وحشتناکی مواجه میشم. کاملا مطمئنم که سنگ من درست به سر یکی از زنها خورد و خون فوران کرد. صدای شدید آه و ناله و فریاد قربانیان در گوشم میپیچید. اینقدر وحشت کرده بودم که نتونستم سنگ دوم رو پرتاب کنم. این صحنه فجیع و البته صحنه پرتاب و اصابت سنگ خودم، خود خود من، که سر اون زن رو شکست، همیشه توی ذهنم بود و هنوز هم آزارم میده. تا مدتها حالم خوب نبود و جالب اینکه به شدت پرخاشگر شده بودم. روز بعد وقتی که خانم ناظم برای فرار روز قبل یه سیلی بهم زد، من هم به طرفش حمله کردم و خوب از خجالتش در اومدم. به خاطر این کار از مدرسه اخراجم کردن. توی مدرسه جدید دیگه فرار از مدرسه برام کار عادی شده بود و بعد از فرار بیشتر میرفتم سینما شهرفرنگ کرمانشاه.
چهارمین صحنه خشن کودکیم،مربوط میشه به صحنه گردن زدن یک انسان! معمولا دوستهای دانشگاهیم، که از شهرهای دیگه بودن، اینو باور نمیکردن ولی چنین اتفاقی توی کرمانشاه، حدود سال 69 رخ داد. میتونین از قدیمیها بپرسین. جرم این مرد معلوم نبود ولی شایعات خاله شلخته ها، که شاید هم واقعیت داشت، میگفت که: این مرد که از پرسنل سپاه است، به خاطر شک به زنش، زن و بچه هاش رو برده توی حمام و سر همه رو با چاقو بریده. میگفتن که یکی از بچه هاش دستش رو روی گردنش گذاشته (برای دفاع از خود) و پدرش هنگام بریدن گردنش، 4 تا انگشتش رو هم بریده. بعد هم روشون اسید ریخته تا شناسایی نشن. هیچ ارگان رسمی اینا رو نه تایید میکرد و نه تکذیب. دادگاه حکم داده بود که این مرد باید در "ملاء عام" گردن زده بشه. من که 9 سالم بود، با چندتا از دوستام رفتیم به "لب آب" (منطقه ای وسیع و پر تردد در ورودی شهر کرمانشاه و محل گردن زدن مرد کذایی). بعد از مدتی آوردنش. ذکر میکرد و میگفت "خدایا، راضیم به رضای تو." این حرف رو هی تکرار میکرد. جلاد با نقابی سیاه تمام صورتش رو پوشونده بود. مرد رو به روی شکم، روی نیمکتی، دراز کردن. جلاد اومد و تبر بزرگش رو بلند کرد و منتظر دستور ماند. دستور صادر شد و تبر با سرعت پایین اومد. خون همه جا فواره کشید ولی گویا جلاد بی تجربه بود! چون هنوز سر کاملا از بدن جدا نشده بود. جلاد بی درنگ، دوباره، تبرش رو بالا برد ضربه دیگری وارد آورد. سر کاملا جدا شد و از روی نیمکت افتاد روی سکو و چند غلت زد. (سکویی که برای این مراسم موقتا درست شده بود.) خون با فشار فواره میکشد. مردم هلهله میکشیدن! بعضی ها هم الله و اکبر میگفتن! ولی من به شدت منقلب شده بودم. با تمام پرخاشگریها و خشونتهایم، از این صحنه ترسیده بودم. مخصوصا صحنه غلت زدن سر جدا شده از بدن روی سکو. هنوز کاملا یادم هست، پاهام میلرزید و نمیتونستم راه برم و حتی سرپا وایسم. نشستم زمین. چشمم به دوستهام که همسن و سال خودم بودن افتاد. وضع اونا بدتر از من بود. یکیشون از ترس خودش روخیس کرده بود و بهت زده به صحنه نگاه میکرد. یکی از اونا افتاد گریه. صدای هلهله و الله واکبر توی گوشم میپیچید و وحشتم رو بیشتر میکرد. از اون موقع به بعد هر وقت صدای الله و اکبر رو میشنوم، میرم به اون زمان و مثل یه کودک 9 ساله وحشت تمام بدنم رو میگیره. چقدر صدای الله و اکبر برام وحشتناکه. اون صحنه خشونت و پرخاشگری من و دوستام رو خیلی بیشتر کرد و حتی سرنوشت ما رو عوض کرد. به جز من هیچکدوم از اونها الان زنده نیستن. دو تا از اونا بعد ها به جرم قتل اعدام شدن. یکیشون هم به خاطر قاچاق و درگیری مسلحانه اعدام شد. اونی که خودش رو خیس کرده بود بعدها معتاد شد و هنگام تزریق مرد. نمیدونم که من چطور سرنوشتم مثل اونها نشد. هر روز پرخاشگر از دیروز میشدم. پدرم هم دیگه حریفم نمیشد. ولی با اینکه درس نمیخوندم و اکثرا مدرسه نمیرفتم، ولی نمراتم، مخصوصا توی درس ریاضی، خیلی خوب بود. بدون درس خوندن رفتم و کنکور شرکت کردم و همون سال اول تهران قبول شدم. (اون زمان، یعنی سال 78، قبول شدن توی دانشگاه، مخصوصا دانشگاه ملی، خیلی سخت بود.) بالاخره رفتیم دانشگاه و آخرش هم به شغلی که از بچگی عاشقش بودم، یعنی معلمی، رسیدم و...
توضیح فیمینیسمی: "خاله شلخته ها" لزوما زن نیستن، بلکه خیلی از مردها هم "خاله شلخته" هستن، حتی از "خاله شلخته" هم "خاله شلخته تر!!".
پ ن: من با اعدام و شلاق و... مخالفم ولی بیشتر از اون با اجرای این احکام "در ملاء عام" مخالفم.
پ ن 2: نمیدونم این مردمی که میان این مجازتها رو تماشا میکنن، چه فکری پیش خودشون میکنن و چه شخصیتی دارن! چطور از صحنه اعدام و یا شلاق یک انسان لذت میبرن!؟ چه برسه به اونایی که توی سنگسار، سنگ هم پرتاب میکنن! اینجور آدمها نشاندهنده اوج خریت و بیشعوری و بربریت یک جامعه هستن.
نتیجه گیری نهایی: بازیهای خشن کامپیوتری و فیلمهای خشن و ترسناک هالیوودی، عامل اصلی خشونت و پرخاشگری و انحراف و اعتیاد و... جوانان در جامعه ایران هستن.