همه شعرهای اخوان زیبا و دلنشینند ولی به نظر من شعر زمستان از همه بهتر و زیباترست.

در اینجا سعی میکنم که این شعر را تحلیل و برسی کنم. شاید قبول دوستان افتد.

 

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید، نتواند

که ره تاریک و لغزان است

 

میتوان گفت که این شعر بیانگر شرایط اجتماعی  و سیاسی زمان شاعر است. هیچکس به ندایت پاسخ نمیدهد. نگاه به دور دستها همیشه نمادی از آرزوهای طول و دراز آدمی بوده است. وقتی که نگاه فقط میتواند جلوی پا را ببیند نشاندهنده کوتاه شدن و ابتدایی شدن آرزوهاست. زیرا بخاطر لغزنده و تاریک بودن راه اگر به دوردستها نگریسته شود حتما به زمین خواهید خورد. مثلا وقتی که همه باید به فکر غذای امروزشان باشند تا از گرسنگی نمیرند چطور میتوانند که برای آینده خود و فرزندانشان آرزو و برنامه ریزی داشته باشند؟ چیزی شبیه همان هرم معروف "آبراهام مازلو".

 

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

 

در چه شرایطی کسی حاضر به مهربانی به کس دیگری نیست؟ سرمای کشنده نمادیست از وضع کشنده جامعه. باید به فکر خودت باشی تا (از سرما) نمیری(یخ کردن دست).

 

نفس کز گرمگاه سینه میآید برون، ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

 

نفس از نهاد گرم انسانی (در مقابل سرمای مرگ) بیرون می آید ولی این نفس گرم به محبت تبدیل نمیشود. بلکه به ابر و دیوار میماند. دیواری که جلوی آرزوهای بلند آدمی (نگاه و چشمان) را سد میکند. چون نفس که نماد زندگی است به ما میفهماند که ابتدا باید زنده بود و بعد زندگی کرد و آرزو داشت و برای زنده ماندن، امیدها و آرزوهای واهی (البته فقط  در این سرما این امید و آرزوها  واهی است) را باید فراموش کنی. نباید دوردستها را دید. چشم نباید ببیند که مبادا دل بخواهد.

 

نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک.

 

از این به بعد، گویا شاعر با یک شخص دیگری در حال صحبت و بحث است. ما فقط حرفهای شاعر را میشنویم و نه حرفهای مخاطب او را. پس باید از روی جوابهای شاعر حرفها و بحثهای شخص مخاطب را حدس بزنیم.

گویا شخص مخاطب در اینجا یک مسیحیست. از دیرباز در ایران مسیحیان ساقی و میخانه دار بوده اند. در آثار کلاسیک ایران هم این موضوع به وضوح به چشم میخورد. به راحتی میتوان نمونه های بسیاری از شعرهای حافظ و سعدی و... که این مطلب را تایید میکنند را آورد. معمولا کار این میخانه ها از نیمه های شب شروع میشد و تا نزدیک اذان صبح ادامه داشته است. (قبل از بیدار شدن شیخ و مفتی و محتسب)

شاعر در اینجا به یک میخانه پناه میبرد. در میزند و با سلام و چاپلوسی از ساقی میخواهد که در میخانه را بگشاید. زیرا تنها راه فرار از این سرمای کشنده سیاسی و اجتماعی را پناه بردن به می و مستی میداند:

 

مسیحای جوانمرد من، ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای

 

گویا ساقی در آن سوی در میپرسد: کیست؟ کیست که در میزند؟

شاعر ما به حالتی التماس گونه پاسخ میدهد:

 

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم

منم من، سنگ تیپا خورده رنجور

منم دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور

 

گویا ساقی قصد بازکردن در را ندارد. شاید نگران است. نام و نشان شاعر را میپرسد. شاید میخواهد مطمئن شود که از عمال شیخ و محتسب نباشد!

شاعر پاسخ میدهد:

 

نه از رومم، نه از زنگم،

همان بیرنگ بیرنگم

 

و بعد با حالتی التماس گونه و خواهش وار ادامه میدهد:

 

بیا بگشای در ، بگشای، دلتنگم

 

اما ساقی قصد باز کردن در را ندارد.

شاعر این بار میخواهد حسن دوستی و مهمانوازی را به یاد ساقی بیندازد تا بلکه در باز شود:

 

حریفا، میزبانا، میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد.

 

اما باز هم ساقی از باز کردن در امتناع میکند. گویا میگوید که صداهای مشکوکی از پیشت میآید. و باز کردن در را برای میخانه خطرناک میداند.

شاعر باز هم با عجز و لابه میگوید:

 

تگرگی نیست، مرگی نیست،

صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است.

 

اما باز هم ساقی از باز کردن در سرباز میزند.شاعر عاجز و درمانده شده. گویا شاعر بارها و بارها به این میخانه آمده است و شراب به نسیه خورده است. پس حتما خیلی به این ساقی بدهکار است. در اینجا فکری به ذهنش میرسد. حال که عجز و ناله و التماس اثری نمیکند پس باید به مکر و حیله پناه برد. پس میخواهد با تطمیع ساقی و وعده ی پرداخت بدهکاریهایش موفق به دخول شود. پس به ساقی میگوید:

 

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

 

اما باز هم ساقی در را باز نمیکند وبه شاعر میگوید: دیگر دیروقت است و اذان نزدیک. پس دیگر امکان گشودن در میخانه وجود ندارد.

اینجا لحن التماس گونه شاعر عوض میشود و با دلخوری (و نه التماس) میگوید:

 

چه میگویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

 

ساقی در جواب میگوید که به آسمان نگاه کن، صبح صادق هم گذشته است و سرخی شفق پیدا شده.

اما اینبار شاعر که دیگر از التماس و خواهش خسته شده با لحنی اعتراضی و کمی محکم میگوید:

 

فریبت میدهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.

 

در این جملات که به نظر من اوج این شعر است نکات بسیار زیبا و ظریفی وجود دارد. مثل قندیل سپهر که همواره نماد آزادگی بوده در تابوتی چندین لایه مدفون شده است. البته گویا شاعر هنوز به مرگ این قندیل باور ندارد و یا شاید هنوز به زنده بودنش امیدوار است. برای همین از لفظ مرده یا زنده استفاده میکند. البته شاید هم منظور این است که حتی اگر هم زنده باشد بیفایده است! و یا شاید به زنده به گور شدن آن اشاره دارد! وشاید اینکه اصلا هیچ فرقی ندارد که مرده است یا زنده و مرده و زنده بودنش، برای من بی اهمیت است.

یکی دیگر از این جملات زیبا در اینجا جمله ی " یکسانی شب و روز" است. این  جمله آنقدر واضح و زیبا ست که نمیتوان شرحش داد.

البته در پایان به وضوح مشخص نمیشود که بالاخره در پایان در میخانه به روی شاعر باز شد یا نه.

در پایان شاعر باز هم به توصیف وضع موجود میپردازد. مثل ابتدای شعر. شاید مقصودش این است که وضع به همان منوال است که بود:

 

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر ، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،

نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،

درختان اسکلتهای بلور آجین

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر وماه

زمستان است

 

چند نکته در ایجا قابل توجه است.

دست همیشه باید برای کمک کردن دراز شود اما در اینجا پنهان هستند و یا درختان، درخت همواره نماد زندگی و سرزندگی است. اما در مقابل اسکلت همواره نماد مرگ و نیستی. ترکیب درخت و اسکلت در کنار هم زیبایی زیادی به این شعر داده است. آن چه زمانیست که نماد زندگی به نماد مرگ تبدیل میشود؟

و آسمان همیشه نماد آرزوهای بشر بوده است. بلندای آسمان به بلندای آرزوهای بشر است. اما در زمستان سقف آسمان کوتاه میشود. بخاطر ابری بودن و همچنین مایل بودن و در افق قرار گرفتن خورشید.

چون زمستان است............