دوستانی بهتر از آب روان
رسول آب دهنشو قورت داد و مثل همیشه مکث زیادی کرد و بعد ادامه داد. سرم داشت داغ میکرد. داد میزدم سر رسول و میگفتم که نامرد، نگو، نگو. ولی بیفایده بود. هیچکس صدامو نمیشنید و رسول با بیمعرفتی تمام جریان.... رو برای همه تعریف کرد. همه با رضایتمندی به افشای این راز گوش میدادن. وقتی حرفهای رسول تموم شد، محمود کمی خودشو روی زمین جابجا کرد و با لبخندی پیروزمندانه به رسول گفت: این که چیزی نیست. من از جریان خیلی قدیمی تر ازین خبر دارم. همه نگاهها به سمت دهن محمود چرخید. محمود با لبخند همیشگی و کلیشه ایش ادامه داد: وقتی با اتوبوس از تهران میرفتیم دزفول برای مراسم ختم رضا، توی اتوبوس احسان کنار من نشست و درباره رابطه تازه ش با من حرف زد. بیچاره عذاب وجدان گرفته بود و مثلا داشت پیش من اعتراف میکرد. منتظر نصیحت و سرزنش من بود. البته منم بهش گفتم این که ناراحتی نداره! تو کاری رو کردی که نیاز داشتی. مجید پرید توی حرف محمود و گفت: پس تو از راه بدرش کردی! رسول لبخند موزیانه ای زد و هیچی نگفت. اصغر که به پشت دراز کشیده بود کمی خودشو جمع و جور کرد و به روی دست چپش چرخید با همون لحن همیشگیش که معلوم نبود شوخیه یا جدی یا تمسخر، گفت: احسان؟ هیچوقت فکرش رو هم نمیکردم. آخه خیلی پخمه و بی عرضه بود. توی دانشگاه به پخمگی مشهور بود. حتما یکی کمکش کرده. رسول باز هم لبخند موزیانه ای زد ولی هیچی نگفت. حمید با لباس و شلوار همیشه تکراری و سفیدش کمی از حالت خوابیده اش نیم خیز شد و گفت: بابا اون که دیگه وجود نداره. مرده دیگه. چه فرقی داره که ناکام بوده یا کامروا. ولی در کل آدم جالبی بود. کمی هم چاخان بود. خودشو نمیدونم ولی ماشینش خیلی با معرفت بود. محمود با تعجب گفت: ماشینش؟ حمید ادامه داد: آره، تازه ماشینش اسم هم داشت. بعد روبه رسول کرد و گفت: اسم ماشینش چی بود؟ رسول گفت: روانی. همه از شنیدن این اسم خندشون گرفت. راضیه نشسته بود و به دست راستش تکیه داده بود و با خنده ی همیشگی وشیرنش گفت: رانندگیش هم خیلی جالب بود. میشد از طرز رانندگیش شخصیتشو فهمید. با اون بالا و پایین کردن نور ماشینش و دنده عوض کردنش و پر گاز رفتنش. (ولی راضیه نگفت که چه برداشتی از شخصیتم داره) بعد ادامه داد: وقتیکه میزد به سرش خیلی بد رانندگی میکرد و بعضی وقتها سبقتهای بدی میگرفت. خیلی ادعای رانندگیش میشد. پر مدعا بود.
سمیرا که با چهره معصومش آرام و ساکت یه گوشه نشسته بود به حالت شوخی گفت: ادعای غل چماقیش هم میشد. میگفت هر وقت حسن اذیتت کرد بگو تا برات حسابی ادبش کنم. بعد ادامه داد: من زیاد نمیشناختمش ولی به نظرم برعکس قافه اخمو و ناشیرینش آدم بدی نبود. فقط شوخیهاش کمی بی مزه بود. حسن پرید توی حرفهاشو گفت: بابا کلا آدم بیمزه ای بود. انگار یه بچه کوچولو بود. ساده بود و کمی بیفکر ولی در کل آدم بدی نبود. فائزه که یه گوشه اطاق نشسته بود و با پاهای دراز کرده به دیوار تکیه زده بود، حرف حسن رو قطع کرد و گفت: من که هیچوقت ازش خوشم نیومد. اوایل حتی ازش بدم هم میومد ولی بعد فهمیدم که در حدی نیست که بخوام ازش متنفر باشم. پسر بدی نبود ولی لمپن بود. احسان (دکتر حشمت) که مثل همیشه یه گوشه اطاق داشت بیقرار قدم میزد و هی یه مسیر تکراری رو میومد و میرفت، رو به فائزه گفت: میشه درباره اش بحث کرد. اول باید لمپن رو تعریف کنیم و ببینیم که احسان چقدر با اون تعریف سازگاره. ولی درکل به نظر من لمپن نبود. میخواست که چیزی بفهمه و یاد بگیره ولی نمیتونست. سعید بندهای رکابی سفیدشو کمی جابجا کرد و با خنده ملیح همیشگیش گفت: نه بابا، زیاد هم هالو نبود. یه چیز میزهایی هم هالیش بود.محمد گفت: آره بابا، یه چیزهایی هالیش بود، فقط یه کم روابط اجتماعی بلد نبود. خدیجه در ادامه حرفهای محمد گفت: من که زیاد نمیشناختمش ولی حیف شد که مرد. بیشتر برای خانواده ش میگم. آخه وقتی که به فکر حال و روز مادرش میفتم بغض گلومو میگیره. بعد چشماشو مالید و در حالی که سعی میکرد حال و هوای خودشو عوض کنه که گریه اش نگیره گفت: فقط تنبل بود. بعد یه خنده زورکی زد و ساکت شد. زینب که تقریبا دور از همه با بلوز شلوار گل به ایش، چار زانو و راست و شق و رق نشسته بود گفت: آره، روابط اجتماعی بلد نبود. میخواست مثلا خودشو صمیمی نشون بده ولی حرکات و رفتارش بیمزه و مسخره بود. انگار از پشت کوه اومده بود. یه بار با اون جورابهای بوگندوش از روی تشکهای من رد شد. اصلا فکر نکرد که ملافه های سفید و تمیزمو داره کثیف میکنه. تشک مال خوابیدنه، نباید با پا بری روش. بی ملاحظه بود. یه شب توی خونه مون دود و دمی راه انداخت که نگو. من تا صبح نتونستم بخوابم. همیشه سیگارش روی لبش بود. این حمید هم اون سیگاری کرد. وحید که تا حالا ساکت بود و فقط به حرفهای بچه ها با صدای بلند میخندید، حرف زینب رو قطع کرد و گفت: نه بابا، این حمید قبل از اینکه با احسان آشنا بشه سیگار میکشید. لیلا که مثل همیشه ساکت و بود و یه گوشه ای برای خودش نشسته بود به حرف دراومد و گفت: مسئولیت پذیر هم نبود. توی شمال که رفته بودیم دریا اون مثلا مسئول داداش کوچیکه ی من بود. آخه توی شمال اونا همیشه با هم بودن پس قاعدتا احسان مسئولش بود. به خاطر بی توجهی های اون نزدیک بود که داداشم توی دریا غرق بشه. بیچاره کلی آب خورده بود و خیلی طول کشید که حالش جا بیاد. از آدمهای بی مسئولیت خیلی بدم میاد. فریبا هم گفت: همه اینا که میگین قبول ولی بچه با معرفتی بود. اگه پاش میفتاد همه کاری برای دوستاش میکرد. البته درسته که بی ملاحظه بود. حالا خودش طوری نبود ولی یه بار با یکی که من و هیوا اصلا نمیشناختیمش، سرزده و دیر وقت اومدن خونه ما و شب هم موندن. نکرد قبلش یه تلفن بزنه. مهدی که دراز کشیده بود سرش رو بلند کرد و با حالتی شبیه شوخی گفت: اینقدر پشت سر پسر عموی ما حرف نزنین. همه با تعجب به مهدی نگاه کردن. مهدی هم دستی به سبیلهای کت و کلفتش کشید و ادامه داد: آخه کردها با ما لرها پسر عمو هستن. هیوا زود پرید توی حرفش و گفت: نه، من تکذیب میکنم. ما کردها هیچ نسبتی با شما لرها نداریم. بعد ادامه داد: نه، احسان آدم بدی نبود، فقط کلا شخصیتش اینطوری بود. کلا راحت بود و قید و بند و اصول و قاعده ای نداشت. فکر هم میکرد که دیگران هم همینطورن. نمیتونست درک کنه که مردم برای زندگیشون اصول و قواعد خاصی دارن. بعد به علی نگاه کرد و ادامه داد: علی سنتورتو باز کن و یه آهنگی به یادش بزن. همون آهنگ شالیزار رو بزن. راستی بچه ها یادمون باشه که فردا روی قبرش "یار دبستانی" رو حتما بخونیم. علی هم داد بلند معروفشو زد: "خداااااا" و بعد سنتورشو باز کرد و شروع کرد به نواختن. همه ساکت بودن و فقط به سنتور زنی زیبای علی گوش میکردن. منم در حالی که بغض کرده بودم با تمام وجود به ملودی زیبای سنتور علی گوش میدادم.